گاه خستگي ها انسان را اينقدر به خود مشغول مي كند
كه از خويش باز مي ماند
بر من ببخشائيد كه دير گاهيست خسته ام
بعد يك غيبت طولاني امدم و فكر مي كنم در اين مدت تو زندگي هم غايب بودم
و از هميشه غمگين تر و دل بريده تر ازآدما و وجود خياليشون هستم !
مني كه بوي سكوت و بي تفاوتي تمام زندگيمو گرفته بود حالا كارم به فرياد كشيده ! آره مي خوام داد بزنم ...
آهاي زندگي همش اين بود ؟!! آخر آدم خوبا اين شكليه ؟ يه ماسك دروغي و پوچ از خوبي ..
واقعيت همينه خوبي وجود نداره همه براي هيچي ارزش قائلن نه براي صداقت و نه پاكي .. همش بهونس واسه ساختن يه حفاظ كه وقتي مورد حمله قرار مي گيرن پشتش پنهان بشن !
درست وقتي فكر مي كني يكي از آدمايي رو ديدي كه شايد فقط شايد جز اونايي باشه كه نشان پاكي و صداقت رو با مهر انسانيت داره يدفعه يكي به جرم ساده لوحي چنان مي زنه تو گوشت كه خيلي بچه اي ! حالا اون يكيو هر چي دوست دارين اسم بذارين تقدير سرنوشت ... چه فرقي مي كنه !
آنچنان هم محكم مي زنه كه تا يه مدت گيجي و سر در نمي آري چي شد كه اينطوري شد !
اي كاش مي دونستيم مدرك عنوان ولقب.. چيزايي نيست كه تو زندگي بايد ارزش داشته باشه و اونايي كه مهمه شايد خيلي ساده تر از اينها باشه گر چه هيچوقت نمي دونيم !!!
من ترجيح ميدم سكوت و بي رنگي رو در لحظه ها دنبال كنم تا اسير تشويش و دورويي ساعت ها و روزها باشم ...
حيف كه گاهي احترام دروني كه براي اشخاص قائليم نمي ذاره كه با صداي بلند حرف بزنيم و فقط بايد با خودمون حرفا رو زمزمه كنيم...!!
در اين دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند من از خوش باوري اينجا محبت آرزو كردم ..!
اكنون بيا اي مرگ زيبا زيرا كه روح من مشتاق توست . نزديك تر بيا و زنجير هاي ماده را بگشا زيرا ديگر تاب فشارشان را ندارم . بيا اي مرگ شيرين بيا و مرا از آدمهايي بگير كه در ميانشان بودم و بيگانه ام پنداشتند .
زيرا با واژگان بشري با آنان سخن مي گفتم . شتاب كن .زيرا آدمها مرا رانده اند و در پستو هاي تاريك فراموشي نهاده اند چرا كه من همچون ايشان دل در گرو مال و منال نداشتم .
نزد من آي اي مرگ زيبا و مرا با خود ببر زيرا همنوعانم مرا نمي خواهند .مرا به سينه ي پر مهرت بچسپان و لبانم را ببوس.شتاب كن و مرا در بر بگير اي مرگ محبوبم !
جبران خليل جبران
+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10
نويسنده فرزانه
|
هر بار که تصمیم به نوشتن می گیرم یقین می دونم که حادثه ای در درونم جاریه بدون اینکه بدونم چیه وحتی در کجای این من بی ثبات و بی هدف نهفته ست.
وجودمو سراسر اضطرابی عجیب گرفته ، ساعتها تلاش می کنم بیاندیشم به چیزی که اندیشیدنی نیست و گریه می کنم به انچه قابلیت درد رو نداره
نمی دونم از کجا شروع شد ، اصلا یادم نمی اد این حس چطوری تنید تا به خرخره ام رسید و حلقه شد دور این روح کم رنگ تا جایی که همه ی وجودم شده اضطراب و نفرت ، نفرت از زندگی از آدما ! بهش که فکر میکنم، می بینم اضطراب پوستمو می ترکونه و از شقیقه هام می زنه بیرون .دلم می خواد همه تنم بشه روزنه تا بریزه بیرون این دلشوره ، این نفرت ناشناخته از حس بودن .
"خسته ام " با همه وجودم تلاش می کنم تا از این واژه دوری کنم اما نمی شه ،
خ س ت ه ام از این زندگی یکنواخت که حتی ابرهای آسمونشم به یک شکل شدن .. و این بی تفاوتی مثل خوره پیش می ره و من محکومم به بودن و نجوایی آروم …
خیلی وقته که اینجا نیومدم باید معذرت خواهی کنم از اونایی که امدنو نظر دادن و من تازه تونستم بشون سر بزنم، اینقدر این روزا به هم ریخته ام که کلماتم در کنار هم جمله ی معنا دار نمی شه و طبق روال این روزام باید بگم متاسفم ، متاسفم اگه اینقدر بی معنا می نویسم
متاسفم از چیزی که هستم یا حتی از اونیکه نیستم ...

من به دنبال فضايي مي گردم
مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم :
آي....
با شما هستم
+ تاريخ جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:35
نويسنده فرزانه
|
سلام ...!
نمی دونم چرا همیشه وقتی اوضاع خراب اینجا پیدام میشه !!
اما امشب نوشتنم نمی یاد اصلا چند وقتیه اینطوری شده واسه خالی کردن خودمم که شده دیگه ورق سیاه کردنم اونی نیست که قبلا بود. جالبه این روزا واسه نوشتن باید به واژه ها التماس کنم .
اینجا ساکت ساکت نمی دونم داره چی می شه شاید آرامشه قبل از طوفان ...
من تو عمق یه فاصله بی نهایت تلخ ایستادم و توصیف خاصی برای تاریکی اینجا ندارم !
وقتی خسته میشی از سلیقه ی آسمون بدت می آید. از نباریدن ابرها ... و بدون اینکه بخوای شب می شه ..
خلاصه که این روزا فقط بوی سکوت می دم و هیچ ...
خداجون خیلی وقت که توم نگام نمی کنی خوب می فهمم که مدتهاست دیگه انگار نه انگار ...
اینو گفتم که بدونی هواسم هستا اما به رو خودم نمی یارم چراشو هنوز نمی دونم ؟؟
به این هیچی بودن عادت کردم اصلا منم یکی مثل بقیه ...
آنقدر فاصله افتاده بين اين من بی روح وتو كه ديگر تقلا كردن هم فايده اي ندارد ...
اينجا بوي باران هم كه بيايد من كويري كويري ام ...
اينجا آفتاب هم كه بتابد من ابري ابري ام
اينجا لبخند ها ، حتي مرا به گريه مي اندازد
وگريه ها به دل نمينشيند ! بايد نماز باران بخوانم انگار ؛ قحطي باران است
اينجا ...
من...

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
وهیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شبوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم حزن تا به ابد شنیده خواهد شد .
+ تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:41
نويسنده فرزانه
|
لحظه هائي را به ياد مي آورم به سرعت باد گذشتند . ساعتها كه خاطره ها را پنهان ساختند و روزها كه با گذشت خود ورقهاي زندگي ام را ترجمه كردند و من به ياد اولين روز آشنائي ، روزي كه ترا پشت نيمكت مدرسه ديدم اشكي تقديمت مي كنم .
آن روز كه غريبانه پا به سرزمين قلبم نهادي ، به پاي مقدمت گلهاي زيباي محبت را برايت چيدم . تو سلام كردي و اولين قدم را برداشتي .
من آرام آرام در كوچه پس كوچه هاي دلت ، قدم زدم تا تو را بيشتر بشناسم و آنگاه كه اجازه دادي در درياي چشمانت به جستجو بپردازم ، گمشده خود را يافتم و تو مرواريدي از محبت را به من هديه دادي .
وقتي با تو هستم، زندگي معناي تازه اي مي يابد . ياد تو ، طراوت و شادابي خاصي به روح شكسته ام مي دهد و دوستي با تو ، جز بوي محبت نمي دهد .
دوستي ،كلامي است كه مي توان درپس گلبوته هاي آن به دورازفريب ونيرنگ و ريا،زندگي كرد .
و حالا بعد ازچند سال باز هم صادقانه به تو قول مي دهم كه هرگز ياد تو را بر ايوان فراموشي پهن نكنم . من اينك به اين نكته ايمان دارم كه در برابر عظمت و سادگي دوست ، جز وفاداري كاري شايسته تر نيست ...
از تو مي خواهم كه بگذاري هميشه ميهمان قلبت باشم ...
تولدت مبارک عزیزم
خیلی دوست دارم 
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك

آيا مرا باور داري ..
چيزهائي راجع به زندگي وجود دارد كه بايد با تو در ميان بگذارم ..
به اندازه كافي قوي باش تا هر روز با دنيا روبرو شوي ..
به اندازه كافي ضعيف باش تا بداني كه نمي تواني همه كارها را به تنهايي انجام دهي ..
در برابر كساني كه به كمكت احتياج دارند سخاوتمند باش ..
در برابر نيازهاي خود صرفه جو باش ..
به اندازه كافي قوي باش تا بداني تو همه چيز را نمي داني ..
بقدر كافي نادان باش تا معجزه را باور كني ..
راضي به مشاركت شادي هايت باش ..
راضي به مشاركت در غصه هاي ديگران باش ..
راهنما باش وقتي راه گم كرده اي مي بيني ..
آخرين كسي باش كه از دوست شكست خورده ات انتقاد مي كني ..
كساني كه ترا دوست دارند دوست بدار ..
بالاتر از همه خودت باش ..
خوشبخت باش و زندگي خوبي داشته باش ..
بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان مي نگري ..
اگر بعضي افراد بي منظق و خود محورند .. تو همواره آنها را ببخش ..
اگر نسبت به ديگران مهرباني ولي آنها تو را به خودخواهي متهم مي كنند ..
تو همواره مهربان باش ..
سارا جونم بهترین ها و قشنگ ترین ها رو برات آرزو دارم 
+ تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:32
نويسنده فرزانه
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را
.jpg)
+ تاريخ دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:32
نويسنده فرزانه
|
هر پاییز خاطرات یک سال پیش برگ برگ میشه وجلوی چشمات به زمین میریزه وتو میمونی ویک دنیا خاطرات رفته تا بهار فقط چند ماه فرصت باقیه وتوبا نگاه کردن به آینده به درختی فکر می کنی که تا سبز شدن چند قدم فاصله دارد.....
وافسوس عده ای از ما در یک کیک وچند شمع که هر سال تعدادش بیشتر میشه دنبال اثبات بودنمون هستیم !
چقدر سخته هی با خودت بجنگی . چقدر سخته یه دقیقه امیدوار باشی و خوشحال و یک لحظه ناراحت و غمگین . آره همین دو لحظه. لحظه که می گم یعنی کمترین زمان ممکن . چقدر فاصله ی خوشی و ناراحتی کمه
ممکن از حرفام هیچی نفهمی ٬ اصلا ممکن بگی چه حرفای مسخره ای ٬ اصلا مهم نیست و مهم اینه که حرفام خودم رو آروم می کنه . از جمله بندی خسته شدم ٬ اصلا می دونی چیه ؟ دوست ندارم جمله بگم . می خوام تمام نوشتم بشه کلمه ٬ کلمه ٬ کلمه . چشمام رو ببندم و دلم هوای هر چی رو می کنه همون رو بنویسم ٬ اصلا می خوام فریاد بکنم ٬ بی دلیل و بی جهت . مثل دیوونه ها . چرا ؟؟؟؟؟؟ ... نمی دونم . اصلا همیشه اینجوری بوده ٬ مهم این نبوده کسی حرفام رو بفهمه ٬مهم این بوده خودم بفهمم چی دارم می گم .
خدایا ... سرم درد می کنه ٬ از بس حرف شنیدم گوشم خسته شده . تازگی دلم تنگ شده . تنگ یه جای دنج و خلوت . خلوت خلوت . تا بشینم نگاه کنم ٬ بخندم ٬ بخندم ٬ بخندم ٬ گریه کنم ٬ بخندم ٬ گریه کنم ٬ دق کنم یه جا دور از همه ی آدما.
گاهی اینقدر از دست خودم عصبانی میشم که می خوام گلوم رو بگیرم و تا جائی که عقده ی فراموشی دارم فشار بدم .
خدایا از این همه سوال خسته ام . از این همه بی تفاوت رد شدن از کنار تابلوهای بزرگ علامت سوال حالم به هم می خوره .
اینجا چه خبره ؟چرا حرف هیچ کسو نمی فهمم ؟؟
گاهی آرزو می کنم هیچی نداشتم ٬ هیچ چیز ٬ هیچ چیزی که حواسم رو پرت کنه. هیچ کس من رو نمی شناخت ٬ تا ازم توقع خنده و حرف داشته باشه تا مجبور باشم کاری کنم یا اونی باشم که نمی خوام
خدایا می دونم با نا امیدیم از من نا امید می شی اما دست خودم نیست. دیگه نمی تونم.از زندگی کردن خسته ام از همه چی خالی شدم . نمی دونم چم شده تحمل هیچ کسو ندارم . چرا اینطوریم؟ چرا نمی تونم مثل اطرافیانم باشم ؟چرا تلاشی که اونا دارن در من مرده ؟
چی می شه که بعضیا می تونن از این دنیا برن کسی می دونه ؟؟؟
حرفام پرت و پلا زیاد داشت قاطی کردم خیلی وقت بود اپ نکرده بودم این روزا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به وبلاگ آپ کردن اصلا شاید این بلاگو ببندم مثل خودم بی مصرفه .
از دوستای عزیزمم ممنون که سرزدید و نظر دادید .
همیشه می گفتم : " من و سکوت ؟؟؟؟ محال است ..... سکوت ٬ عین زوال است .... سکوت یعنی مرگ ! ..... سکوت ٬ نَفس رضایت ..... سکوت ٬ عین قبول است .... سکوت ـ که در زمینه ی اشراق اتصال به حق ـ در این زمانه نزول است .
سکوت ٬ یعنی مرگ.
کجایی ای انسان ؟ عصاره ی عصیان
چگونه مسخ شدی با سکوت خو کردی
تو ای فریده ی هر آفریده بر تو چه رفت ؟ کز آفریده ی خود ٬ از خدای بی همتا
به لابه مرگ مفاجاة آرزو کردی ؟ (مصدق)

+ تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:42
نويسنده فرزانه
|
دلم گرفته اسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته اسمون از خودتو خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن یه کولبار شب بسم
دلم گرفته اسمون یکم منو حوصله کن
نگو همش از روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
اهای زمین یه لحضه تو تیر خلاصمو نزن
نچرخ تا بارون بگیره یه ادم شکسته تن

+ تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:43
نويسنده فرزانه
|
پسرم هیچ می دانی ، حیوانات چند گونه اند ؟
- نه پدر نمی دانم ، ولی می دانم که :
مبنای زیستن زورمندیست و دیگر هیچ
راست گفتی پسرم و این رسمیست در جنگل
- پدر جان عجب رسمی
عجب قانون پر خصمی دارد این جنگل
بر تن رنجور یک آهوی پیر و خسته از جانش سیر
ناجوانمردانه می تازند کفتارها
و آنجا لا بلای بیشه های خشک و ماتم زا
بره آهو بیکس و تنهاست
پدر جانم صدای لاشخورهاست
که می آید بگوش از دور و در خاطرخیال مرگ یک امید
عجب صیاد بی رحمی که این جنگل به خود دارد
عجب صیاد بی رحمی ...
یکی چون بینوایان ، خسته و بیمار
یکی چون نارفیقان ، تشنه و خونخوار
پدر جان من از ماتم سرای مردگان ِ بی گناه دلتنگم .
و از خوکان که دائم پوزه بر خاک می مالند و مستانه می رقصند ، بیزارم
دلم فضای خلوت و مرطوب جنگل را نمیخواهد
دلم جنگل ...
دلم قانون جنگل را نمی خواهد

من از نهايت شب حرف ميزنم
و از نهايت تاريکي
اي مهربان اگر به خانه ي من آمدي براي من چراغ بيار
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه ي خوشبختی بنگرم...
+ تاريخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:1
نويسنده فرزانه
|
دلم تنگ است ...
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است...

خنده ي تلخ.آواز شب و روز من
چون که من آمده ام با زور پس بخند !
با زور آمديم و با زور گذرانديم
رفتنمان چگونه است ؟! آشکار و واضح است !
در شب بي پايان من هيچ مهتابي ندرخشيد
تنها يک نکته را آموختم: ببخش و ببخش و ببخش !
دوست و دشمن .خير و شر
همه شان را بخشيدم !
اما گويا در اين آشفته بازار فقط من شاگرد خوبي بوده ام
به همين خاطر است که با آرزوي مرگ راهم را ادامه ميدهم.
+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:51
نويسنده فرزانه
|