تبليغاتX
رویاهای متروکه !
ببینید و بدانید که دانستن جرم است و مجرم محکوم و محکوم بی کس و بی کس یعنی انسان ...

ثانیه ها ..

          دقیقه ها...

                ساعت ها ..

                            روزها...

آخ.. می دانستم

باز بی آنکه خبر شوم به هم رسیدند

و حالا کابوسهای مدامم را در قاب کهنه ای نقش می زنند ..!

قاب کوچک من ..

گرچه هر گز رنگ رویای گم شده ام نشد

اما اینطور تاریک و تار به واقعیت نپیوسته بود !

حالا که ستاره های کاغذی ام در التهاب وحشت  و  کینه سوختند

حالا که اشک ها دیگر کفاف رنجم را نمی دهد

شب از هجوم بی رحم غربت و حزن چگونه بگریزم ؟!

نگو راهی نیست

نگو که تا ابد غصه می سراید و  گریه می رقصد

 می دانم...باید باور کنم به طلسمی شوم گرفتارم

همان طلسم  آسمان های بی ستاره

بهارهای بی باران

لبخند های تا همیشه یخ زده ...! 

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:51 نويسنده گیوتین |

الان که پنجه هاي بي رحم اين دنيا گلوي احساس از نفس افتادمو فشار مي ده
بيشتر از هميشه دلم مي خواد بدونم
چرا مي گن تولدت مبارک
کسي پيدا مي شه که به من بگه چرا مبارک ؟؟

خدايا
امروز ميخوام بدونم
چندبار ديگه بايد به اينجا برسمو هر بار فرياد بزنم که
ديگه نه
و تو بهم توجه نکني

نکنه واحد شمارش توام از جنس اين جماعت
نگو آره که طاقتم داره  تموم می  شه

اين حس جديدو دوست دارم

قشنگه اما باورش ندارم  ...

و مي بيني که بازم اينجام
خواستم امسال وقتی به این روز می رسم یه جور دیگه باشم

اما نشد
مي دونم که منو یادت هست 
آخه من هميشه همين روز هر سال تکراريم ...!!!

تا کی نمی دونم

 

کمکم کن

بزار حس کنم  ..

برای موندن .. برای دیدن..

 

وبازم
يکباره ديگه تبعيد به کابوسهاي هميشگيم  مبـــارک


 
 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:29 نويسنده گیوتین |

ببخشيد
بعد از ميدون به کجا مي رسم ؟؟!
تکرارسوال براي صدمين بار - اينو اون ميگه -
نکنه شوخيش گرفته
.
.
فراموشي ممتد
احساس به دار آويخته
.
.
چرا سرم گيج ميره

ياد شهر بازي افتادم
از چرخيدن بدم مياد...


چقدر گذشته ؟- پرسيدن ممنوع -
پير شدم شايد
کسي آينه نداره ؟؟؟

       

عجيب به آخر رسيدن حالمو بد مي کنه
چشمامو بستم هنوز باز نکردم گفتن تموم شد
مال من که يه چشم به هم زدنم نشد
بازم خوش به حال شماها..
اين عقربه ها چشون شده ..؟؟
تيک تاک
تيک تاک
تيک ت...
بازم رسيديم  به يا مقلب القلوب

راست می گه این دفعه هم  زود دیر شد..

  

خدايا از اون وقتاس که دلم همه چي مي خواد و هيچي نمي خواد..

پایان

بهار همگي مبارک
کاش اينجا هم بياد ..

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:11 نويسنده گیوتین |

دلم برای آرزوهام می سوزه دربو داغون یه گوشه افتادن و حرکت نمی کنن
مدام از خودم می پرسم چرا؟

می خوام براتون داستان تعریف کنم داستان کسی که خوشحال نبود اما خودش بود اما حالا نه خوشحاله ونه خودش


یکی بود هیچکس نبود نمی دونم شاید خدا هم اونجا بود
یه دختری بود که خندیدن بلد نبود اما می تونست به اندازه ی اندوه تمام دنیا گریه کنه
این دختر توی بیکران واژه ها قدم می زد و بازی می کرد و بی بهانه جمله می ساخت
آخه واژه فرار می کردن اما جمله ها نه
اون تو دنیای خودش تنها بود و پیش بقیه ی آدما نمی رفت چون اونا همیشه می خندیدن اما دخترک خندیدن بلد نبود
اما بجاش بلد بود گریه کنه گریه ی واقعی
غمش خیلی بزرگ بود به اندازه ی بزرگی دنیاش دنیایی که مال خودش بود
توی دنیای خودش می تونست بلند بلند فکرکنه بلند بلند گریه کنه
می تونست با پروانه ها بال بزنه و با ماهیا شنا کنه
می تونست شعر بخونه بنویسه فریاد بزنه می تونست محبت کنه  اما هیچوقت نمی تونست بخنده
یه روزاز فرشته کوچولویی تو یه قصه پرسید تو میدونی چرا بقیه ادما می تونن بخندن اما من نه ؟می تونی بهم یاد
بدی که چطور می شه خندید !
فرشته گفت :واقعا دوست داری که بخندی اونم مثل بقیه آدمایی که می شناسی ؟
دخترک گفت :اره بهم یاد بده
فرشته گفت :دیگه نباید گریه کنی با اشک قهر کن
دیگه شعر نخون بازی نکن فریاد نزن
باید بدونی که آدما وقتی بلند بلند فکر می کنن نمی تونن بخندن باید دنیاتو ترک کنی
دخترک نمی دونست باید چکار کنه  خیلی ناراحت بود اما دیگه گریه نکرد
اشک بخاطر نا مهربونی اونو ترک کرد
داشت از دنیای خودش بیرون می یومد حالا دیگه هیچی نداشت
یواش یواش قاطی ادما شد
وقتی بقیه می خندیدن سعی کرد اونم بخنده اما فقط می تونست  تقلید کنه مال خودش نبود
تظاهر سخت بود اما کم کم عادت کرد
مثل یه بازی  یه بازیه تلخ 
فهمید همه چیز اینجا برنامه داره یه وقتایی باید خندید اما هیچکس نمی دونه چرا ؟
توی این بازی همه می دونستن کی باید شکل خنده به خودشون بگیرن چه مسخره
ادمای اینجا گریه هم می کردن اما دخترک می دونست که این گریه نیست
می دونست که دروغگو و متظاهرن
یاد گرفت واسه خودش دوست پیدا کنه تا به دوستاش نشون بده که توی دنیای خودش اگه خنده نبود حداقل محبت بود

اما مثل اینکه اینا محبت کردن بلد نبودن اینم مثل خنده هاشون بود
دوستاش اونو نمی خواستن
دخترکم اونا رو نمی خواست

حالاغمگینه 

 تنهاس تنهاتر از همیشه

از همه بدش می یاد از بودن باهاشون متنفره اما دیگه گریه نمی کنه
خودش نیست یه دروغه مثل بقیه
 اون مدتهاست که دیگه هیچی نیست
و تنها چیزی که خوب بلده سکوت و  تظاهره...
 

               

+ تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:0 نويسنده گیوتین |

در اين بي سرو ساماني بي حس و دليل 
                  در هراس گذر عقربه ها
                               خسته از خسته شدن
                                         پر غم از گم شدن يک نفسم
                                                  يک نفس بسته به آرام و قرار
   وبه دنبال نسيمي هستم 
                               شايد...
                                   شايد اين خاطر پژمرده و در رنج مرا 
                                          به نوازش بکند لحظه اي از بند رها
 ولي افسوس که خيال دوري است
      دست در دست عروسک يخي پرهيجان
               راهي وادي پرنور شدن

گرچه سنگيني بار کلمات
قامت کم رمقم را يه تکان آورده
نشکستم   که هنوز ...
                         شب پر غربت واين راز سکوت 
                            در حضورم به جشن آمده اند ..!!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:10 نويسنده گیوتین |

دوستت دارم؛

نه تنها براي آنچه که هستي، بلکه براي آنچه هستم هنگامي که با توام.

دوستت دارم؛

براي بخشي از وجودم که تو شکوفايش مي کني.

دوستت دارم؛

چون فراتر از هر سرنوشتي، شادي را به من ارزاني داشتي.

اين همه را به من هديه داده اي

به اين کار توانا گشته اي چون مهربان و  بی نظیری

شايد دوست بودن در نهايت به همين معنا باشد...!

 

امروز تولد بهترین دوستمه .. کسی که با حضورش معنای واقعی کلمه ی دوست رو حس کردم

نمی دونم چطوری باید از کلمات استفاده کنم تا احساسمو همون طور که هست بیان کنم

 

سارا جونم امدم اینجا که بهت بگم روز تولدت یکی از بهترین روزای زندگیمه چون واسم خیلی عزیزی

چون مهربون و صادقی

با تمام وجودم این روزو بهت تبریک می گم

تولـــــــــــــدت مبـــــــــــــــارک عزیـــــز دلـــــــــــم

امیدوارم که هر سال در کنارت روزا رو بشمارم که به تولدت برسم و حضورتو جشن بگیرم تو چشمات نگاه کنم و بگم که چقدر دوستت دارم ..!

 

 

خدای اطلسیها با تو باشه
پناه بی پناها با تو باشه
تمام لحظه های خوب یک عمر
بجز دلواپسیها ، با تو باشه ....!


لبخند زدی و اسمان آبی شد

شب های قشنگ مهر   مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:42 نويسنده گیوتین |

می خوام بنویسم اما نمی دونم چی..

 قبلا راحت تر می تونستم حرف بزنم.

 قبلا همه چیز راحت تر بود.. خندیدن.. گریه کردن.. بی خیال بودن.. تحمل کردن ..نفرت داشتن..

 این روزا در به درم .. در به در یه لحظه آرامش یه لحظه سکوت یه لحظه سبکی..

 سراغ خودمو از خودم می گیرم! گمش کردم اما همش فکر می کنم که دیگه نمی تونم پیداش کنم چون

وقتی می رفت می دیدمش اما چیزی  نگفتم کاری نکردم ..حالا رفته جایی که دیگه حتی نمی تونم

تعریفش کنم!

 بی قرارم قبلا کوچه بی خیالی همین جاها بود.. سریع فرار می کردم اونجا اما حالا نیست !

می گردم شاید خوش خیالی قبلو پیدا کنم لای کتابا مجله ها.. بین فیلما کانال گردی تلویزیون.. توی وب گردی چت  اس ام اس بازی  بلاگ نویسی   اما همه چیز عوض شده !

حس می کنم به هیچی ایمان ندارم!

 هیچ چیزی وجود نداره که خوشحالم کنه..

 هجوم افکارم تنهام نمی ذاره همش فکر می کنم..  خیلی زیاد.. فکرام رو دستم باد کرده !

گاهی سعی می کنم گمشون کنم و سبک بشم ولی خودشون پیدام می کنن!

 از دستشون فرارمی کنم اما باز به سراغم می یان که دیوونم کنن ومن باز

                                                                  دیــــــــــوونه و بی کس ترین موجودم !

 دیگه نمی تونم خو دمو کارامو عقایدمو با هم جمع بزنم! بی جواب تر از همیشه ام  ..

دارم خرد می شم اما ....!!!!!!!

 

 من آن قایق کوچکی هستم در جزیره بی انتهای بی کسی ها

 که هر روز شاهد غروب غمناک خورشیدم  و

 در افق های دور دست تنها گذر زمان را نظاره می کنم

 زمان به سرعت می گذرد

و غم وحشتناکی بر قلبم سنگینی میکند 

 من با تنهایی متولد شده و با تنهایی  آشنایی بر قرار کرده ام

 و سالهاست در دیار تنهاییها زندگی میکنم

از من نرنجید اینگونه باورم کنید ..!!

+ تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:6 نويسنده گیوتین |

                       

 با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات
گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد
.دید که مرا می‌شناسد . خندیدم . گفت: " دوستیم؟ " . گفتم:" دوست دوست." گفت: " تا
کجا ؟ " گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. " گفت: " تا مرگ! " خندیدم و گفتم: "من که
گفتم «تا» ندارد! " گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!" گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد." گفت:
"قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم
دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم." خندیدم.گفتم:
"تو برایش تا هر کجا که دلت می‌خواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا
تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی‌گذارم ." نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی‌کرد .
می‌دانستم. او می‌خواست حتما دوستی‌مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی‌فهمید
. گفت: "بیا برای دوستی‌مان یک نشانه بگذاریم." گفتم: "باشد . تو بگذار." گفت:
"شکلات . هر بار که همدیگر را می‌بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ "
گفتم: "باشد." هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز
همدیگر را نگاه می‌کردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز
می‌کردم و می‌گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می‌مکیدم. می‌گفت:"شکمو ! تو دوست
شکمویی هستی." و شکلاتش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می‌گفتم: "بخورش! "
می‌گفت:"تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند . صندوقش پر از شکلات
شده بود . هیچ کدامش را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم. گفتم: "اگر یک روز
شکلات هایت را مورچه‌‌ها بخورند یا کرم‌ها .آن وقت چه کار می کنی؟" گفت: "مواظب‌شان
هستم." می‌گفت می‌خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را
می‌گذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد." یک سال، دو
سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ
شده‌ام. من همه شکلات‌ها را خورده‌ام. او همه شکلات‌ها را نگه داشته است. او آمده
است امشب تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود .برود آن دور دورها. می گوید :"می‌روم اما
زود بر می‌گردم." من می‌دانم که می‌رود و بر نمی‌گردد. یادش رفت شکلات را به من
بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم
گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که
صندوقی دارد برای شکلات‌هایش. هر دو را خورد .خندیدم. می‌دانستم دوستی من «تا»
ندارد. می‌دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات‌هایم را خوردم.
اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد
کرد؟

+ تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:42 نويسنده گیوتین |

سلاممممم

آخي چقدر وقت بود نيومده بودم ديگه كم كم داشتم اينجا رو فراموش مي كردما

 

اما متحول امدم .. يعني فعلا  

 

امروز احوالاتم بينهايت بده  حالم اصلا خوب نيست ...

حالا چرا ؟؟؟

اولا كه وسط تابستون سرمايي خوردم كه بيا و ببين..

 تازهههه  اوضا بدتر هم ميشه

واي منكه خودم باورم نميشه!

 

حالا بپرس چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 داستان از اين قرار كه ديروز مامانم به من گفت که 2 روز میخواد با اقاي بابا بره مسافرت

منو میگی آقا مثل اینایی که برق ۳فاز بهشون زدن! همینجوری شوکه شده بودم!

چشام مثل قورباغه زده بودن بیرون  !

بعد از چند دقیقه که به خودم اومدم سریع دست به دامن مامان شدم كه اينكارو با من نكن ! کلی خواهش و التماس که تورو خدا منو 2روز با اين علي (داداش كوچيكه ) تنها نزار!

اما خانوم مامان دلش از سنگ شده بود!

رفت و من و تنها گذاشت با یه دنیا غصه!

چشمتون روز بد نبينه امروز ظهر مثل خانوماي كدبانو آشپزي كردم و طي طبخ غذا چه مصيبت هايي كه متحمل نشدم  ..!

مثلا پياز رنده كردم !فكر كن ..

ولی یه مژده ای بهتون بدم که دارم روز به روز پیشرفت میکنم! 

شما قبلا دست پخته منو میخوردین قبلش واسه خودتون باید یه تخت تو بیمارستان به مدت یه هفته رزرو میکردین!

اما الان دست پختمو بخورین دیگه بیمارستان کارتونو سرپایی راه میندازه!

باور کن!!!!!

آقا ما یه خطایی کردیم گفتیم تنبلیم!!

ازون موقع خدا هی داره میزنه تو سره ما!

یه ضرب المثل هست که میگه : خودم کردم که درود و دو صد بدرود بر خودم باد!! حالا حکایت ماست

 

نتیجه اخلاقی :

تنبلی جرم نیست! تنبل فقط یه بیماره!

به جای اینکه  ولش كنيم كه به روز سياه بيفته و روزاي نديده ي عمرشو ببينه!! ( تازه تنبلي كه سرما خوردگيه شديد هم داره )

بیایمو دستاشو بگیریم تا بتونه به زندگی برگرده!

به امید روزی که همه حتی یه آدم تنبل از تابستاني سبز و شیرین لذت ببرن!

الهی آمین ن ن ن .

 

   

   وقتي نمي تواني فرياد بزني نا له نکن!!

  خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟

   تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:1 نويسنده گیوتین |